تمدن اسلام، آینده‌ای برتر در دنیای رقابت
پروفایل کاربری شما

اگر ما بناگذاشتیم که ارزش­ها را بر اساس واقعیات­ باید تعیین کرد دل بخواهی نیست. با رأی­گیری حکم ارزشی اثبات نمی­شود. باید یک واقعیت­های حقیقی را در نظر گرفت، بر اساس آنها نفی و اثبات کرد، ارزشی را اثبات کرد، و در ... حالا اشاره می­کنم، خود اینها بحث­های خیلی طولانی می­خواهد.

ما چگونه براساس واقعیات­ها حکم می کنیم فلان ارزشی ثابت است یا نه؟ فلان حقی برای کسی ثابت است یا نیست؟ تکلیفی اثبات کنیم یا نفی کنیم؟ باز یک بحث­های مفصلی است، حالا فرض می­کنیم، بنده به عنوان یک فرض عرض می­کنم، به این­جا رسیدیم که، این عالم براساس هدفی آفریده شده و رسیدن به آن هدف موجب رسیدن به کمال وجود این عالم است. هر موجودی که در این نظام هستی راه تکامل خودش را طی بکند و به آن کمال مطلوب از خودش برسد آن راه صحیح است، خوب است آن را بپیماید و اگر چیزی باعث این می­شود که راه تکاملش مسدود بشود یا انحطاط پیدا بکند به کمال مطلوبش نرسد، آن بد است، زشت است باید جلویش را گرفت، نهی کرد، فرض کنید یک چنین مبانی را پذیرفتیم، آن وقت در زندگی انسانی هم می­گوییم جامعه­ی انسانی دائما باید رو به تکامل برود و اصلاً آفریده شده برای این­که انسان­ها در زندگی اجتماعی استفاده کنند از همدیگر و به کمال لایق خودشان برسند پس چیزی خوب است که کمک کند به انسان به رسیدن به کمال نهایی­اش، و چیزی بد است که انسان را از کمال نهایی­اش باز بدارد. این اولین اصلی است که به عنوان پیشفرض ما برای حل آن بخش اول از مسائل باید در نظر بگیریم.

دوم این­که اگر انسان یک کمالاتی دارد و باید به آن برسد چگونه باید از امور خارج از وجود خودش استفاده کند؟ یک شخص به عنوان یک انسان اگر تنها باشد یک کمالاتی را ممکن است برسد اما اگر در میان جمعی باشد، با هم همکاری داشته باشند، از خدمات همدیگر استفاده کنند از معلومات همدیگر استفاده کنند از کمک­های بدنی و فکری یکدیگر استفاده کنند برای هردوی­ آنها می­تواند کمالات بیشتر و بالاتری را ایجاد کند. اگر این­طور بود، که البته همین­طور است. حالا ما رو یفرض می­گوییم برای این­که یکایک اینها را اظهار مسلم نکرده باشیم، احتیاج به تحقیق دارد، پژوهش پیش می­آید.

اگر این­طور شد، پس بر حسب آن بایدی که اول داشتیم که انسان­­ها باید به کمال خودشان برسند، بگوییم باید زندگی اجتماعی داشته باشند تا به کمک هم به کمالات بیشتری برسد.

و وقتی زندگی اجتماعی مطرح شد، خواه ناخواه تزاحم­هایی هم واقع می­شود. کمک­هایی به همدیگر می­شود، یک تزاحم­هایی هم پیش می­آید. گاهی فرض بفرمائید برای استفاده از یک مالی، از یک عینی، از یک درختی، از یک میوه­ای، از یک جنگلی، دو تا انسان در جنگل دارند می­روند به یک میوه­­ای، آن می­خواهد از این استفاده کند، آن هم می­خواهد استفاده کند. چطور بگوییم تو حق داری استفاده بکنی، او حق ندارد. این حق از کجا می­آید و کدام­شان اولی هستند برای این­که از این استفاده کنند؟ حالا این را مثل برای میوه­ی جنگل زدم شما خودتان مثل بزنید برای زندگی اجتماعی و استفاده از افراد انسانها مردی از زنانی، زنی از مردانی. بگوییم باید این مقررات باشد. در چارچوب این مقررات حقوق ثابت می­شود. اگر این مقررات به هم بخورد دستگاه نظام حقوقی به هم می­خورد.

خوب این حقوق چگونه تعیین می­شود؟ براساس سهمی که در کمال انسانی دارد. هر نقشی که بتوانند ایفا کنند از رسیدن جامعه­ی انسانی به کمال، حقوقی پیدا می­کنند بر جامعه. و هر فردی به اندازه­ی کمکی که بر فرد دیگری می­کند که در کمال او مؤثر باشد، نسبت به او حقی پیدا می­کند که متقابلا کمک متقابلی دریافت کند. نمونه­ی خیلی بین و خودمانی­اش در حد فهم بنده، معاملات، خرید، فروش، کسی رفته جنسی تهیه کرده، کاری کرده. کالایی را تولید کرده، یعنی از مواد اولیه روی آن کار کرده، زحمت کشیده، پارچه بافته، آن یکی رفته نان پخته، بعد می­آید اینها را با هم مبادله می­کند، آن همه­ی نان­­ها را پخته که نمی­تواند خودش بخورد. آن هم همه­ی پارچه­هایی که بافته خودش نمی­خواهد بپوشد. این دو تا مبادله می­کردند، این مقداری از پارچه­ی او را استفاده می­کند، مقداری از نانی که او پخته این استفاده می­کند. این دو تا تعادل باید داشته باشند. این مبنای عدالت در رفتار اجتماعی می­شود.

إن الله یإمر بالعدل و الاحسان لیقوم الناس بالقسط. قسط همین، طرفین رفتاهاشان نسبت به همدیگر متعادل شود. این به او زور نگوید، او هم به این زور نگوید. زحمتی کشیدند متقابلا از همدیگر استفاده کنند، طوری­که نوعی تساوی بین طرفین برقرار بشود. البته شرائط بازار و ... تغییراتی می­دهد یا مسائل فرعیش ولی اصل این است.

خوب این را به عنوان پیشفرض باز می­پذیریم که انسان­ها برای این­که به کمال­شان برسند احتیاج به زندگی اجتماعی دارند، در زندگی­های اجتماعی فعالیت­هایی انجام می­گیرد، زحمت­هایی کشیده می­شود، اینها می­تواند نفعی برای اشخاص دیگر داشته باشد، آنها هم متقابلا باید در مقابل اینها کاری انجام بدهند که اینها از کار آنها استفاده کنند. روابط، روابط عادلانه باشد. یکی تنبلی نکند بخواهد از دیگران فقط استفاده کند. آن باید زحمت خودش را بکشد متقابلا کمک کنند به همدیگر تا جامعه­ی انسانی به کمال بیشتری برسد. خوب این کلیات را کمابیش همه­ی عقول می پذیرند. درست وقتی بیان می­شود و اینها فکر نمی­کنند که کسی باشد که جدا انکارکند بگویند اینها غلط بود، ولی در فروع اینها تشخیص مواردش اختلافاتی ظاهرا پیش می­آید. یکی از مسائلی که باید در این­جا در نظر گرفته بشود این است که آیا همه­ی انسان­ها یک­طور خدمت به همدیگر می­توانند بکنند یا نه. فرض بفرمائید حالا اگر یک عده­ای باشند همه مساوی این افراد این خانواده همه بیست سال سن دارند، بدن قوی، همه­ی اینها می­توانند یکسان برای جامعه خدمت کنند یا نه؟ بعضی جاها امکانش هست. فرض کنید بیست نفر می­خواهند نانوا بشوند. آن ممکن است . همه می­خواهند قصاب بشوند، مانعی ندارد، می­توانند این کار را بکنند. همه می­خواهند معلم بشوند خوب می­روند درس بخوانند، دیپلم بگیرند، لیسانس بگیرند، معلم بشوند. این یکی برود بعد از معلمی برود نانوا بشود، آن برود قصاب بشود، آن یکی جایش را بدهد به این، می­توانند عوض کنند جای­شان را. امکان دارد که یک نوع خدمت را انجام بدهند منتها عواملی باعث می­شود که انتخاب کنند یکی اش را. آیا همه­ی کارهای اجتماعی این­طوری است؟ که همه را می­توانند درآن مشارکت داشته باشند؟ دل­شان خواست عوض کنند جای­شان را با یکی دیگر؟ یا نه بعضی کارهای اجتماعی که این کارها در آن موجود نیست.

مثال بینش جامعه برای این­که باقی باشد یک نسل دیگر در آن بوجود بیاید. با این منقرض نشود باید ازدواج کند. تا بچه­دار بشوند نسلی بعد بیاید جای اینها را بگیرد. همه­ی انسان­ها در این جمع مساوی هستند، همه می­تواند یک نقش را ایفا کنند تا این­که یک نسل دیگر بوجود بیاید؟ یا نه بعضی­شان یک نقشی باید ایفا کنند، بعضی­شان یک نقش دیگری. نمی­توانند عوض کنند. عطار و بقال می­توانند جای­شان را عوض کنند، استاد و کشاورز هم می­توانند جای­شان را عوض کنند. استاد دانشگاه دلش می­خواهد کشاورزی کند. او می­تواند. نرد و زن هم می توانند جای­شان را عوض کنند؟ آن نقشی که مرد در بقای نسل انسان دارد با نقشی که زن دارد یکسان است؟

یک بحثی مردها بیایند بگویند ما می­خواهیم عوض زن­ها فرزنددار بشویم. زایمان کنیم و ... شما بروید کار مردها را انجام بدهید. عطار و بقال­ها می­توانند این کار را بکنند اما مردها و زن­ها هم می­توانند این کار را بکنند؟ این نیاز اصلی بقای انسان است. اگر این کار تعطیل بشود نسل دیگری برای انسان باقی نمی­ماند روی زمین. اما در این نیاز ضروری اولیه­ی جامعه که بقای خودش را باید به این وسیله تأمین کند انسان­ها مساوی نیستند، همه می­دانند که نقش مرد یک نقش بسیار محدود، موقت، لحظه­ای است. اما نقش زن شاید به طور متعارف قریب سه سال عمرش را می­گیرد. حدود نه ماه باید آبستن باشد، بچه­اش را در شکم پرورش بدهد بعد دوسال باید این را شیر بدهد بچه­اش را، بعدش هم باز بعد از دو سال نمی­تواند این را رها کند. حالا قدر ضروریش  این را تغذیه­اش نکند می­میرد. او مرد است و کاری به این کارها ندارد. او لحظه­ای کارش را انجام میدهدمیرود باشد و نباشد دیگر تأثیری ندارد. این دو نقش را در بقای انسان نمی­شود مساوی تلقی کرد. بگوییم همه­ی انسان­ها مساوی هستند در چه؟ در تأثیری که در حیات انسان دارند، هیچ وقت مساوی نیستند. اصلا قابل مقایسه نیست. یک لذت مشترکی دارند که با هم انجام می­گیرد بعدش همه­ی باز سنگین مال زن­ها است. خوب این نقشی را که زن ایفا می­کند، بار سنگینی را که در طول سه سال تحمل می­کند، خوابش را، راحتی­اش را، آسایشش را، همه­ی اینها را صرف نظر می­کند، تنها یک کار شیر دادن و ... شب تا صبح خواب راحت ندارد. دائما بچه صدایش بلند ... مادر بلند می­شود. خوب مرد خواب است عین خیالش هم نیست، خرخرش بلند است. و دائما میگوید بچه ام چی شد و بعدش  بچه را از مایه­ی حیات خودش، از شیر خودش باید تغذیه کند، خلاصه بچه را تأمین کرده در دستگاه بدنش به بهترین غذای تهیه شده که در عالم وجود دارد. و هزاران حکمت در این شیری است که مادر به بچه می­دهد. با مرگ چه نسبتی داریم؟ آیا این تأثیری در حقوق زن نباید داشته باشد؟

خوب چه­کار کند برای تأمین این حقوق، این زحمتی که زن می­کشد برای این، اچار باید چون مرد و زن مشترک هستند در این­که این خانواده را تشکیل دادند، این فرزند را بوجود آوردند، اما اصل احداثش ک حرف است، ابقائش و رشدش به عهده­ی فقط زن است. متقابلا در مقابل این ضربتی که زن متحمل می­شود به خانواده باید یک حقوقی برای مرد در نظر گرفت. یعنی حقوقی برای او در نظر گرفت. آن حقوق همان است که در اسلام به نام نفقه­ی زن تهیه شده. زن در این مدت خیالش نگران این باشد که زندگی­ام از کجا اداره می­شود. چه بخورم، چه بپوشم، کجا زندگی کنم، همه­ی اینها را مرد باید تأمین کند. این دو تا تعادل است بین نقشی که زن در حیات انسان را ایفا می­کند با وظیفه­ای که مرد باید به عهده بگیرد. اگر این نباشد ظلم است. هیچ داعی ندارد زنی که، منی که باید زحمت بکشم کار بکنم مثل مرد. گاهی ضرر کنم، گاهی نفی کنم، گاهی ... چه بسا در حین کار کردن، بعضی اعمال سخت، بچه ساقط می­شود، خطر ببیند. همه­ی این کارها را من بکنم آخرش خودم هم باید بروم نان تهیه کنم، غذا تهیه کنم، لباس تهیه کنم، غذای بچه و لباس بچه­ام را باید تهیه کنم. این چه نوع تعادلی است بین حق و تکلیف؟ عملا طوری بوده که مردم در همه­ی ملت­ها مشارکتی در این جهت داشتند اما امروز ما وقتی در قوانین جهانی نگاه می­کنیم آن قانونی که مستقیما در این جهت وارد شده و این را صریحا به عنوان یک تکلیف واجبی به عهده­ی مرد گذاشته اسلام. نه حالا، از اولی که ازدواج می­کنند زن واجب النفقه مرد است. ولو خودش مموالی داشته باشد، تجارت کند، درآمدی داشته باشد، اینها حقش را از نفقه­ی مرد ساقط نمی­کند. مرد یک کشاورز است یا یک بنا است؟ باید صبح تا شب برود بنایی کند پول دربیاورد. زن این ثروت خدادادی دارد ماهی میلیونها سودش به آن تعلق می­گیرد. باعث نمی­شود که نفقه­اش ساقط بشود. وقتی بچه­دار می­شود که به طریق اولی. باید سلامتی­اش را حفظ کند باید آرامشش را حفظ بکند تا بچه سالم بماند. بعد شیر دادنش و رشد دادنش تا به ثمر برسد. همه­ی اینها را یر عهده دارد و به دنبال این دست حکمت الهی از نظر روحی هم مرد و زن را با هم در این جهت مختلف قرار داده.

 ///// پایان بخش دوم